

تنها پیامبر بزرگ ایرانیان، زرتشت نام دارد. او نیز
مانند تمام پیامبران الهی اعجازهایی داشت که همه را به حیرت وامیداشت. او نیز
مانند حضرت عیسی مسیح از زمان به دنیا آمدنش معجزه داشت. در مقاله ی قبلی (زندگی
نامه ی زرتشت) چند معجزه ی ایشان نام برده شد و در این مقاله نیز علاوه بر معجزات
ذکر شده تمامی معجزات آن حضرت را نقل می گوییم.
اولین معجزه ی وی وقتی بود که او هنوز تبدیل به
انسان نشده بود. در مقاله ی زندگی نامه ی آن حضرت گفته شد که گوهر تن او از طریق
باد و از سوی باد به ابر و از ابر بارید و گیاهانی رویید، در منطقه ای که هیچگاه
گیاهی نمیروید و همه ی گیاهان خشک و پژمرده اند. تا اینکه این گیاهان توسط 6 گاو
پوروشسب خورده شد و در میان این 6 گاو 2 گاو بودند که هنوز نزاییده بودند. بر
همگان آشکار است گاوی که نزاییده نمیتواند شیر دهد همچون زنی که نزاییده. ولی این
دو گاو نزاییده پس از خوردن این گیاهان شیر دادند و این دومین معجزه ی این پیامبر
بود. شاید بپرسید معجزه ی اول ایشان چه زمانی رخ داد. معجزه ی اول ایشان زمانی بود
که گیاهانی در مکانی خشک و بایر رویانیده شد.
معجزه دیگر وی زمانی اتفاق افتاد که دیوان خواستند
برای نابودی گوهر تن زرتشت به ستونی که به آن دیگی آویزان بود و به دیگی که در آن
شیر وجود داشت و شیری که در آن گوهر تن زرتشت وجود داشت حمله ور شوند. آنها
توانستند همه جا را نابود کنند ولی هنگامی که قصد نابودی ستون و دیگ و شیر را
کردند، آنها بازداشته شدند و تلاش هایشان بی نتیجه ماند.
خیلی ها بر این عقیده اند که اینان شامل معجزات
زرتشت نمیشود و معجزات وی از زمان بدو تولد ایشان محسوب میشود. بر همین گفته
بسیاری از راویان و تاریخ شناسان اولین معجزه ی او را زمانی میدانند که او متولد
شد. او بر خلاف تمام نوزادان تازه متولد شده خندان به دنیا آمد. در آن زمان شاهی
بود به نام دوراسرون که سرکرده جادوان بود و دشمن زرتشت. او بر بالین زرتشت
شیرخواره حاضر شد و به قصد کشتن وی تیغ برکشید ولی به فرمان خدا دست آن خبیث سنگ
خشک شد. این دومین معجزه ی ایشان بود. جادوان در تلاشی دیگر، زرتشت را ربودند و به
صحرا بردند و در کوهی از هیزم لورا انداختند و آن هیزم ها را آتش زدند ولی آتش سرد
شد و او آسیبی ندید. این سومین معجزه ی زرتشت بود.باز هم جادوان زرتشت را ربودند
واین باز بر سر راه گله ی گاوها انداختند و بار دیگر زیرسم ستوران، که در هر دو
بارز به لطف ایزد نجات پیدا کرد و آسیبی ندید. این چهارمین و پنجمین معجزه ی وی
بود.در کوشش نافرجام دیگری او را ربوده در لانه ی گرگ که بچه هایش را کشته بودند
انداختند که گرگ او را بدرد ولی به خاطر مهر اهورایی صدمه ای ندید حتی دو میش از
کوهسار نزد وی آمدند و به او شیر دادند تا گرسنه نماند و ان هم ششمین معجزه ی
ایشان.
روزی کی گشتاسب شاهنشاه برای آزمایش معجزه ی پیامبری
زرتشت از سوی ایزد خواست که من خود بی مرگ و بی پیری باشم و بر تن من کارد و نیزه
کارگز نباشد و همه راز های آسمان را هر چه بود و هست و بعد از این خواهد بود بدانم
و بهشت را در زندگی ببینم. زرتشت گفت از این چهار چیز یکی را برای خود و آن سه را
برای سه کس دیگر بخواه، آفریدگار آنچیز برتر را به شما دهد. پس گشتاسب خواست که در
زندگی برترین جهان را ببیند. زرتشت به یاری اورمزد به روز مینویی مانتره سپند از
ماه سپندارمزد (اسفند) گیاه برسم را گسترد و درون یشت. بر آن درون شیر، گل، می و
انار نهاد و پس از ستایش و نیایش آفریدگار مهربان می دعا خوانده را به گشتاسب داد
تا به خواب شد و برترین جهان را دید و گل را به دستور او جاماسب داد و او را از
آنچه هست و بود و خواهد بود از طریق همه ستارگان بیاگاهید. انار را به اسفندیار
بخشید و اسفندیار سخت تن شد به طوری که کارد بر تن او اثر نمی کرد و به پشوتن پسر
گشتاسب شاه، شیر دعا خوانده داد در همان زمان او بی مرگی و بی پیری یافت. پس
گشتاسب بر دین مزدیسنان بی گمان شد و این گونه شد که او به زرتشت ایمان آورد و
زرتشتی شد.
البته اینگونه نیز روایت میشود که گشتاسب برای قبول
دین از زرتشت خواست که با فیلسوفان و دانشمندان مناظره ای داشته باشد و بر آنان
پیروز شود و همین طور هم شد. و اینگونه شد که گشتاسب به دین زرتشت ایمان آورد. ولی
دانشمندان و فیلسوفان دربار با در خطر دیدن موقعیت خود نقشه ای کشیدند تا این
پیامبر خدا را از میان ببرند و برای اجرای نقشه مقداری مو و استخوان در خانه ی وی
ریختند و به گشتاسب به دروغ گفتند که او جادوگر است و برای اثبات گفته همان پلیدی
هایی که در خانه او موجود بود کافی بود. گشتاسب زرتشت را به زندان افکند. تا اینکه
اسب محبوب گشتاسب بیمار شد و در حال مرگ بود. دست و پایش به سمت شکمش فرو رفته بود
و نالان بر زمین افتاده بود. همه از مداوای او عاجز ماندند. در همان زمان از طرف
زرتشت خبر آوردند که او می تواند اسب را مداوا کند. زرتشت را از زندان درآوردند و
او را احضار کردند. او برای مداوای اسب شرایطی گذاشت.
1. قبول پیامبری و دین او
2. پشتیبانی فرزندش اسفندیار از دین
3. قبول دین توسط همسرش
4. کلید دار خانه آورده شود تا
بگوید چه کسی پلیدی ها را در خانه ریخته.
هر چهار شرط پذیرفته شد و اسب مداوا گردید و بدینوسیله گشتاسب و اطرافیانش قبول دین کردند.

پیامبر بزرگ ایرانیان زرتشت
(اشوزرتشت) از خاندان سپیتمان بوده، نام پدر او پوروشسب فرزند هیچتسب
و نام مادرش دوغدو فرزند فراهیم روا و سومین پسر از پنج پسر
پوروشسب است.
پوروشسپ پسر پیترسپ پسر ارودسپ پسر هئچتسپ
(هیچدسپ) پسر چاشنوش پسر پئی ترسپ (پیترسپ)
پسر ارکیدارشن پسر هرائی تار پسر سپیتمان پسر وادشت
پسر ایزیم پسر رجن پسر دوراسروپ پسر منوچهر است.
نام دو برادر بزرگترش رتوشتر
و رنگوشتر و نام برادران کوچکترش نوتریکا و نی ورتش است. وی
در روز خورداد (ششمین روز) فروردین به دنیا آمد. زمانی که زرتشت به
دنیا آمد فروغ و روشنایی جان گرفت و طرز برخورد با معضلات جامعه تغییر کرد و این
باعث شد که کرپان ها و کوی ها و دیویسنایان (دیو پرستان)
ناراحت شوند و در پی قتل این پیامبر الهی برآیند، اما کاری از پیش نبردند.
((آفریدگار، گوهر تن زرتشت را
از طریق آب و گیاه به تن پرد و مادرش منتقل کرد. برای آفرینش گوهر تن زرتشت، از
پیش اورمزد به سوی باد و از باد به سوی ابر حرکت کرد. آنگاه ابر آنرا بصورت آب نو
به نو قطره قطره کامل و گرم برای شادی چهارپایان و مردمان پایین برد در حالی که به
اندازه ی نطفه دو گاو ورزا در گزدش بود بر اثر آن گیاهان بصورت گوناگون رستند در
حالی که در آن زمان گیاهان دیگر پژمرده و خشک بودند.برای اینکه گوهر زرتشت به پدر
و مادرش برسد به ترغیب امشاسپندان پوروشسب شش گاو سفید زردگوش را به سوی آن گیاهان
روانه کرد در این هنگام معجزه ی بزرگی رخ داد. دو گاوی که هنوز نزاییده بودند شیر
دار شدند و گوهر زرتشت از گیاه به آن گاو ها رسید و در شیر گاوها آمیخته شد،
پوروشسب آن گاوها را روانه کرد و به دوغدو گفت که ای دوغدو این گاوها که هنوز
نزاییده اند شیردار شده اند برخیز و شیر آنها را بدوش که از آنها به جهان مادی به
گونه ای فره می رسد. دوغدو شیر آنها را دوشید و آن شیر را در دیگی چهارگوش ریخت و
به ستونی بزرگ آویخت، گوهر تن زرتشت در آن شیر بود. یکی از معجزات در هنگام ستیز
دشمن برای نابودی آن شیر آشکار شد. در آن زمان دیوان گرد هم آمدند و دیوان دیو
(اهریمن) چنین گفت که ای دیوان، از هر سو نابود می شوید زیرا در آن خوردنی گوهر تن
مردی به نام اشوزرتشت است. کدام یک از شما می پذیرید که او را نابود کنید، اکنون
که هنوز انسان نیست و کشتنش آسان است. چشمک نادان (دیوی که موجب زلزله و گردباد
میشود) گفت من می پذیرم که او را نابود کنم. آن نادان با یکصدو پنجاه دیو که به
شکل چشمک بودند رفتند و هم ده و هم شهر را ویران کردند. هم درختان را شکستند و هم
پیاله را (دیگ شیر) ولی آن ستون بزرگ را که دیگ به آن بود نشکستند یعنی از آنکار
بازداشته شدند. کم کم زرتشت بزرگ شد و از حمله ی دیوان به لطف اهورامزدا در امان
ماند و به جوانی رسید.
زرتشت مردی بود اهل خرد و
خردورزی با روحی کنجکاو و ذهنی آماده و از ذوقی جوشان و سرشار از احساس بهره
میبرد. او با رسیدن به سن بلوغ با خرافات،
جهل و بی عدالتی هایی که توسط کوی ها و کرپان ها بر جامعه تحمیل شده بود بنای
ناسازگاری گذاشت و به مخالفت با آنها پرداخت. بنا بر روایت هایی در سن سی سالگی از
اجتماع کناره گرفت و به مدت 10 سال در سبلان در تنهایی به تفکر و تامل
پرداخت و با یاری و هومن (اندیشه نیک) هفت بار به هم پرسگی اهورامزدا رسید. و در آخر در روز خورداد ماه فروردین در سی
سالگی به پیامبری برگزیده شد. با دیدن آداب و رسومی غلط مردم، با قصد اصلاح
آنها از جامعه کناره گیری کرد. تفکر و اندیشه بر آن شد اصول و قوانینی برای نجات
مردم از این مطرح کند، اول پشت پا به این مراسم دروغین و پوچ و خرافی زد و آن را
بیهوده و زیانبار معرفی کرد. فرمود: جهان و هر چه در آنست تنها یک آفریننده بنام
اهورامزدا دارد چون آفرینش جهان بوسیله ی ماده است و چونکه خیر و شر جزء خواص ماده
می باشد در جهان خیر و شر بوجود آمده است. انسان آزاد است راه خیر یا شر را
برگزیند ولی با تفکر و اندیشه روشن و قبول مسئولیت پذیری. زرتشت خود خیر مطلق و
دشمن شر است. زرتشت از مردم خواست که به این آداب و رسوم خرافی پشت پا زده و خود
با اندیشه و تفکر راه خود را برگزینند، از کرپان ها و کوی ها که قصد اهریمنی دارند
پیروی نکنند. کرپان ها و کوی ها که منافع خود را در خطر می دیدند به آزار و اذیت
زرتشت پرداختند.
اولین کسی که به دینش ایمان
آورد پسر عمویش میدیوماه بود. زرتشت در ابتدا با سختی و دشواری و مصائب فراوانی از
جانب کوی ها و کرپان ها (کوی ها: شاه و شاهزادگان – کرپان ها: پیشوایان دینی گمراه
– معنی لغوی کوی: کسی که چشم دارد ولی حقیقت را نمیبیند – معنی لغوی کرپان: کسی که
گوش دارد ولی حقیقت را در نمیابد) روبرو شد.
بر اثر این فشار های طاقت فرسا
وی تصمیم به مهاجرت گرفت و زادگاه خود را ترک کرد و به سرزمین مجاور رفت. حاکم این
سرزمین کی گشتاسب بود. زرتشت او را نیز به دین خود دعوت می کند ولی در
ابتدا او نیز مانند دیگران نمیپذیرد ولی بعد از مناظراتی چند، خود و همسرش هوتئوسا
پیرو او شدند.
زرتشت سه مرتبه ازدواج کرد. از
اسامی زن اول و دوم او اطلاعاتی وجود ندارد ولی زن سوم او در اوستا بنام هووی
یاد شده است. وی از خاندان هوگوَ و دختر فرشوشتر بوده و ظاهرا زرتشت
از او فرزندی نداشت.
زن اول صاحب یک پسر بنام
ایستدواستر و سه دختر به نام های فرنی، تریتی و پوروچیستا شد و زن دومش دو پسر
بنام های اروتت نر و خورشید چهر داشت.
در آن زمان گشتاسب خراج گذار
پادشاه توران ارجاسب بود. با گرویدن گشتاسب به زرتشت، ارجاسب به مخالفت با
وی پرداخت و این مخالفت ها به جنگ تبدیل شد. بالاخره زرتشت در سن 77 سالگی
در ادامه همین جنگ های ارجاسب با گشتاسب و حمله به بلخ توسط فردی به نام برات
روکرش یا تور براتور در آتشکده نوش آذر بلخ بهمراه جمعی دیگر
از بزرگان در روز خیر ایزد ماه دی کشته شد.